مداحسرا _ بزرگترین پایگاه مداحی
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
در كتاب شریف نهج البلاغه در 9 فراز یا با صراحت و یا با اشاره از خلیفه دوم نام برده شده است كه در چند مورد حضرت از وى انتقاد كرده و به او اعتراض مى كند.

انتقاد نخست

در خطبه شقشقیه اعتراضى كه در جمله «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها» مطرح مى شود نسبت به خلیفه دوم نیز مى باشد.

انتقاد دوم

حضرت در همین خطبه ـ شقشقیه ـ مى فرماید: «فَصَیّرَها فى حَوْزة خَشْناءَ یَغْلُظُ كَلْمُها و یَخْشُنُ مَسُّها و یَكْثُرالعِثارُ فیها و الاِعْتذارُ منها»;([1]) هنگامى كه ابوبكر از دنیا رفت خلافت را در اختیار كسى قرار داد كه روحیه اى خشن داشت و تند زبان و درشت سخن بود، اشتباهاتش فراوان و پوزش طلبى اش بسیار بود.

«... فَصاحِبُها كراكب الصَعْبَةِ انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقْحَّمَ»;([2]) آن كه مى خواست با او همراهى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار است; اگر مهارش را محكم بكشد، بینیش پاره مى شود و اگر رها كند، او را به پرتگاه مى افكند.


در این جملات، دو خصوصیت روحى و اخلاقى عمر مورد انتقاد قرار گرفته است.

1. روحیه خشونت و تندخویى او، چنان كه خود اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید مى نویسد: «و كان عمر بن الخطاب صعباً، عظیم الهیبة، شدید السیاسة، لایحابى احداً و لایراقب شریفاً و لامشروفاً و كان اكابر الصحابة یَتَحامَوْن من لقائه»;([3])


عمر آدم تندخو و پرخاشگرى بود، هیكلى درشت داشت و سخت گیر بود. او احترام افراد را نگه نمى داشت; به گونه اى كه بزرگان صحابه از ملاقات با او پرهیز داشتند.

براى نمونه ابن عباس عقیده خود را درباره مسأله عول بعداز مرگ عمر اظهار كرد به او گفتند چرا پیش از این نمى گفتى؟ گفت: از عمر مى ترسیدم.([4])


همین نویسنده در جاى دیگرى مى نویسد: عمر از زنى خواست حاضر شود تا درباره كارى از او سؤال كند و زن حامله بود; «فلشدّة هیبته اَلْقت ما فى بطنها»;([5])از شدت ترس از خلیفه، بچه اش را سقط كرد.


و باز مى نویسد: «اولُ مَنْ ضرب عمر بالدّرة ام فروة بنتِ ابى قُحافة، مات ابوبكر فناح النساء علیه، و فیهن اختُهُ ام فروة فَنَهاهُنَّ عمر مراراً و هُنَّ یُعاوِدْنَ فاَخرَج ام فروة مِنْ بَیْنِهِنَّ و عَلاها بالدِرةَ فهربْنَ وَتَفرَقْنَ...كان یقال: دِرّةُ عمر اَهْیَبُ من سیف الحَجّاج...»;([6]) نخستین كسى كه در جلسه عزاى خلیفه اول به وسیله شلاق عمر مضروب شد ام فروه دختر ابوبكر بود. ابوبكر از دنیا رفت، زن ها و از جمله خواهر ابوبكر بر او گریه مى كردند. عمر چندین بار آنها را از این كار نهى كرد، اثر نبخشید، آن گاه ام فروه را از میان زن ها بیرون آورد و چند شلاق به او نواخت، همه ترسیدند و فرار كردند. گفته مى شود تازیانه عمر از شمشیر حجاج وحشتناك تر بود.

2. شتابزدگى و اشتباهات زیاد خلیفه دوم در فتوا دادن، چنان كه امام(علیه السلام)مى فرماید: «اشتباهات و لغزش عمر و عذر آوردن او از اشتباهاتش بسیار زیاد بود».

ابن ابى الحدید مى نویسد: «و كان عُمَرُ یُفتى كثیراً بالحُكْم ثُمَّ یَنْقُضُهُ و یُفْتى بضده و خلافه»;([7]) عمر در باب احكام، فتواهاى فراوانى صادر مى كرد، سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مى داد.

این لغزش ها به حدى بود كه حتى خود خلیفه بدان اعتراف داشت و این مضمون را بسیار تكرار مى كرد: «كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال»;([8])همه مردم حتى زن هاى پشت پرده به احكام شرع از عمر داناتراند.

این جمله را شارح معتزلى نقل كرده و سپس اضافه مى كند: «و قال مَرةٌ لا یبلغنى اَنَّ امرأةً تَجاوَزَ صداقُها صداقَ نساء النبى(صلى الله علیه وآله) الاّ ارتَجعْت ذلك منها فقالتْ له امراةٌ: ما جعل الله لك ذالك انه تعالى قال: (و ان آتیتم احداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئأ)([9]) فقال عمر: كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال اَلا تَعْجُبُون من امام اَخْطَأَ و امرأة اصابتْ...»;([10]) خلیفه دوم در جایى مى گوید: مبادا به من خبر برسد كه مهریه زنى از صداق زن هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)بیشتر باشد وگرنه آن را برمى گردانم. زنى در پاسخ او مى گوید: خدا چنین حقى به تو نداده است و قرآن مى فرماید: اگر به یكى از آنها مال زیادى دادید، از آنان باز پس نگیرید. عمر در جواب مى گوید: همه مردم حتى زنان، از عمر فقیه تراند.


این نویسنده در جاى دیگر مى نویسد: «امّا عمر فقد عرف كل احد رجوعه الیه(علیه السلام)كثیراً من المسائل التى اشكلت علیه و على غیره من الصحابه و قولَهُ غیر مرّة: لو لا على لهلك عمر و قوله: لا بقیت لمعضلة لیس لها ابوالحسن و قوله: لا یفتین احد فى المسجد و علىٌّ حاضر;([11]) اما درباره عمر، همگان مى دانند كه او در مشكلات خود به على(علیه السلام) رجوع مى كرد و مكرر مى گفت: اگر على(علیه السلام) نبود عمر هلاك مى شد و نیز: خدا نكند با مشكلى دست به گریبان شوم كه ابوالحسن براى حل آن نباشد. و باز مى گفت: هیچ كس حق ندارد با وجود على(علیه السلام) و حضور او در مسجد فتوایى بدهد.

بارها اتفاق مى افتاد كه عمر در مسایل مختلف، فتواى اشتباهى مى داد، وقتى خبر به گوش امام مى رسید آن حضرت حكم واقعى را بیان مى فرمود.

انتقاد سوم

انتقاد دیگر حضرت امیر(علیه السلام) از خلیفه دوم مربوط به نحوه برگزارى شورایى است كه به دستور عمر براى انتخاب و تعیین خلیفه سوم تشكیل گردید.

علت و نحوه تشكیل آن شورا به طور اختصار چنین است; زمانى كه خلیفه دوم به دست یكى از مخالفان خود ـ ابولؤلؤ ـ زخمى شده و بسترى گردید، دستور داد شورایى مركب از شش نفر براى انتخاب جانشین او فراهم آیند. اعضاى این شورا عبارت بودند از سعد ابى وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، عثمان بن عفان و حضرت على(علیه السلام).

عمر گفت: «ان رسول الله(صلى الله علیه وآله) مات و هو راض عن هذه السته من قریش، على(علیه السلام)و عثمان، و طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن بن عوف»;([12]) پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)از دنیا رفت در حالى كه از این شش نفر راضى بود.

او همه را جمع كرد و به هر كدام مطلبى گفت و ایرادى وارد كرد([13]) مگر بر عبدالرحمان بن عوف.([14]) عمر به هنگام خنجر خوردنش نیز عبدالرحمان را امر كرد تا با مردم نماز گزارد.([15]) از جمله ایرادات عمر بر امام على(علیه السلام) این بود كه شوخ مزاج است.([16]) هر چند كه گفت: اگر او سر كار آید، همه را به راه راست هدایت مى كند.([17]) به هر حال، شوخ مزاج بودن نباید مانع خلافت شود، چه این كه اگر على(علیه السلام) مزاح مى كرد پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)نیز اهل مزاح بوده چنان كه آن حضرت مى فرماید: «انى لا مزح و لا اَقُول الاّ حقاً»;([18]) من مزاح مى كنم و جز حق نمى گویم.

در حدیث دیگرى نقل شده كه امام صادق(علیه السلام)فرمود: «لقد كان رسول الله یداعب الرجل یرید اَنْ یَسُّرَهُ»;([19]) رسول خدا با افراد شوخى مى فرمودند و غرض حضرت آن بود كه افراد را خوشحال كنند.

اما در مورد حرص مولاى متقیان على(علیه السلام) بر خلافت; همه علماى اسلام زهد و اعراض از دنیا و مقام تقوایى على(علیه السلام) را قبول دارند و خطبه هاى نهج البلاغه بهترین شاهد این مدعاست. خود ایشان در این باره مى فرمایند: «إنْ اَقُلْ یقولوا حَرَصَ على المُلْك، و انْ أسْكَتُ یقولوا جَزعَ من الموت هیهات بعد اللَتَّیا و التى واللهِ لابن ابیطالب آنَسْ بالموت من الطفل بِثَدَىِ امه»;([20]) اگر درباره حق خود ـ منصب خلافت ـ سخن بگویم، مى گویند على(علیه السلام) بر حكومت حریص است و اگر لب بربندم مى گویند از مرگ مى ترسد. هیهات! بعد از این پیشامدهاى سنگین سزاوار نبود درباره من چنین گمانى برده شود و حال آن كه به خدا سوگند انس و علاقه پسر ابوطالب به مرگ بیشتر است از انس و علاقه طفل به پستان مادرش..

به هرحال تأملى در اعضا و تركیب شورا نشان مى دهد كه هدف اصلى تشكیل آن به خلافت رسیدن عثمان بوده است. خود حضرت على(علیه السلام) این معنى را به صورت ظریفى بیان مى فرماید: «حتى اذا مضى لسبیله جَعَلَها فى جماعة زَعَمَ اَنّى اَحَدُهُمْ فیاللهِ وَ لِلشُورى»;([21]) تا این كه عمر بن خطاب هم به راه خود رفت و زندگى او سپرى شد. او خلافت را به جماعتى وانهاد كه مرا هم یكى از آنها قرار داد. بار خدایا! از تو یارى مى خواهم براى شورایى كه تشكیل شد.

حضرت جملاتى را بیان مى كنند و سپس ادامه مى دهند: «فَصَغى رجل منهم لِضغْنِهِ و مالَ الآخرُ لِصهْره مع هَن و هَن»;([22]) یكى از افراد شورا به خاطر كینه و حسدى كه داشت از من روى برتافت و راه باطل را در پیش گرفت ـ مقصود حضرت، سعد بن ابىوقاص است كه حتى بعد از به خلافت رسیدن امیرمؤمنان(علیه السلام)با آن حضرت بیعت نكرد ـ و مرد دیگر به خاطر دامادى و خویشى خود با عثمان از من اعراض كرد ـ مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود ـ هم چنین اعراض دیگران ـ طلحه و زبیر دلایلى دارد كه ذكر آن خوشایند نیست. واقعیت این است كه این شورا معایب فراوانى داشته كه از دید اهل نظر دور نمانده است و كسانى مانند قاضى افندى صاحب كتاب تشریح و محاكمه در تاریخ آل محمد(صلى الله علیه وآله) به آن پرداخته اند. به طور مثال خلیفه دوم مى گوید: اگر پنج نفر متحد و متفق شدند و یكى مخالفت كرد، او را بكشید، اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف، آن جمعى كه عبدالرحمان بن عوف در میان آنهاست برگزینید و سه نفر دیگر را بكشید. در این مورد مورخ معروف و شارح نهج البلاغه ابن ابى الحدید مى نویسد: «ثم قال ـ اى عمر ـ اُدْعُوا اِلىَّ اباطلحة الانصارى فدعوه له فقال: أنظر یا ابا طلحة اذا عُدْتُمْ مِنْ حُفرتى فكن فى خمسین رجلا من الانصار حاملى سُیُوفَكم فخذ هولاء النفر بامضاء الامر و تعجیله، و اَجْمِعهُمْ فى بیت، و قِفْ باصحابك على باب البیت لِیَتَشاوَروا ویختاروا واحداً منهم، فان اتفق خمسةٌ و اَبى واحدٌ فاضرب عنقه، و ان اتفق اربعة، و اَبى اثنان فاضرب اَعْناقَهُما، و ان اتفق ثلاثةٌ و خالف ثلاثةً فانظر الثلاثة التى فیها عبدالرحمن فارجع الى ما قد اتفقتْ علیه، فان اَصرّتِ الثلاثة الاُخْرى على خلافها فاضرب اعناقها، و ان مضتْ ثلاثة ایام و لم یتفقوا على امر فاضرب اعناق الستة وَدَع المسلمین یَخْتاروُا لانفسهم»;([23]) عمر، ابوطلحه انصارى را به حضور طلبید و گفت: وقتى از نزد من رفتید همراه پنجاه نفر از انصار، با شمشیرهاى آماده مراقب آن شش نفر باشید تا به سرعت كار خود را انجام دهند و یك نفر را برگزینند. اگر پنج نفر آنان متفق شدند و یك نفر مخالفت كرد او را بكش; اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالفت كردند، آن دو نفر را به قتل برسان و اگر سه نفر با هم موافقت كرده و سه نفر دیگر مخالفت كردند، رأى آن جمعى را كه عبدالرحمان بن عوف در میان آنان است برگزین و اگر آن جمع دیگر بر مخالفت خود اصرار ورزیدند گردن آنها را بزن و اگر سه روز گذشت و هیچ تصمیمى نگرفتند همه آنان را بكش و كار را به خود مسلمانان واگذار.

در اینجا سؤال این است چرا باید آنها كشته شوند؟ در حالى كه به اعتراف خود خلیفه دوم پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) در موقع رحلت از این 6 نفر راضى بود و به قول برادران اهل سنت آنها از عشره مبشره و اهل بهشت اند؟! چگونه باید این افراد به صرف این كه یك نفر آنها با انتخاب باقى اهل شورا مخالفت كند، یا 3 نفر یا همه آنها، كشته شوند و خونشان بر زمین ریخته شود؟ به چه جرمى خون آنها مباح مى شود؟

 پی نوشت:

[1]. همان، خطبه 3، بخش 6 ـ 7.

[2]. همان.

[3]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 173.

[4]. همان.

[5]. همان، ج 1، ص 174.

[6]. همان، ج 1، ص 181; به همین مضمون در كتب صحاح از جمله صحیح بخارى، كتاب الجنائز باب یعذب المیّت ببكاء اهله، و صحیح مسلم، همان باب روایاتى آمده است.

[7]. همان، ج 1، ص 181 و من حیات خلیفة عمر بن الخطاب، عبدالرحمان احمد بكرى، ص 105.

[8]. همان، ج 1، ص 182.

[9]. سوره نسا، آیه 20.

[10]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 182.

[11]. همان.

[12]. همان، ج 1، ص 185.

[13]. همان و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 43.

[14]. همان، ج 12، ص 258 ـ 259.

[15]. تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، 570.

[16]. تاریخ المدینة المنورة، ج 2، ص 880; المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 448 و شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 185.

[17]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 186.

[18]. اصول كافى، ج 4، ص 486.

[19]. همان.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 5، بخش 3.

[21]. همان، خطبه 3، بخش 8.

[22]. همان، خطبه 3، بخش 10.

[23]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 178 و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 24 و 25.

این مطلب در تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 294، وقایع سال 23 و قصه الشورى و سایر تواریخ نیز آمده است.


درباره وبلاگ

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

مدیر وبلاگ : سلمان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :