تبلیغات
مداحسرا _ بزرگترین پایگاه مداحی - گلشن خاطرات ،در بیان دیگران
 
مداحسرا _ بزرگترین پایگاه مداحی
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

در حضور غربت یاران

سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»‌های او در نیمه‌شب آشنا بودند. پاسی از شب كه می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌كردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت. یكبار در دوكوهه به او گفتم: شهید داوود یكبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه كرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد:«یاد عباس (ع) افتادم كه هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً‌ خیلی سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی (ع) و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت. برخاست،‌ پا برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود كه پای بر خاك داشت.

منبع : كتاب هسفر خورشید.

راوی : برادر رضا برجی

در باغ شهادت باز است

آن روزگار اتاق بچه‌های سوره تنها محفل انس كسانی بود كه «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح می‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوی خوش عطر «تی‌رز» به مشامم رسید، فهمیدم كه سید آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه های درشت اشك گونه‌هایش را نوازش می‌كرد، با صدای بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضی!» یكی از بچه‌ها سریع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جایم نشستم نمی‌دانستم حالش بد است».

ناگهان برگشت و با بغض گفت: « می بینی حسین؟ می بینی چه جوری داریم در جا می زنیم ؟

هفته پیش با او بودیم. کاش او را می شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش

کی فکر شو می کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره ؟»

دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید.

منبع: گفتگو با آقای حسین بهزاد

سال 68 بود یا 69 ؟ دقیقاً یادم نیست و اصلاً مگر با این کوه مصیبتی که بر سرمان آوار شده ، هوش و حواسی هم برای آدمیزاد به جا می ماند که بخواهی غم سالهای سپری شده و تقدم و تأخرشان را بخوری ؟

هرچند ، حالا که بی او می خواهی از آن سالهای معطر به عطر با او بودن ، بنویسی باید هم از این بابت حافظه بی حفاظ مغزت را زیر ضرب بگیری و …

ولی شر ور بافتن را بگذارم برای اوقات اوتی زندگیم که بیشمارند و برایشان وقت بسیار دارم و بپردازم به اصل ماجرا !

اوایل صبح بود و آمده بودم سوره . برای دیدن دوستی ، خوردن چایی و بی تعارف ، کمی یللی تللی که علی الخصوص در آن اوان پس از ختم جنگ ، سخت مبتلایش شده بودم . مطابق معمول ، اول سرکی کشیدم به اتاق علی آقا گرافیست با معرفت و هنرمند بسیجی سیرت ؛ صفحه آرای آن روزهای مجله . با دیدنم لبخندی زد و از همان لبخند و نگاه مضطربش دانستم که از دیدن چون من مزاحم وقتگیر و سرتقی چندان خوش به حالش نمی شود ! که خب ، حق هم داشت یک سوره و یک وزیریان.

فلذا کج کردم جانب اتاق سردبیری . گمانم آن روزها هنوز آقای آوینی مقصودم آقا سید محمد است ، عهده دار ضبط و ربط امور مجله بود . که دیدم نیست و لابد رفته دنبال هزار قلم گرفتاریهای ریز و درشت مبتلا به ارگان نوپای بچه مسلمانهای وادی هنر . از رفیق شفیق خودم فائق . که بیش از تمام جماعت اهل سوره حوصله حضور مخل مرا داشت هم در آن دم صبحی خبری نبود . دیدم ای بابا ! حالا باید چه خاکی به سر بریزیم ؟ نشستم روی صندلی ، به انتظار کرم حاج علی آقا کارپرداز زحمتکش و اهل مزاح امور تدارکات صلواتی سوره که آمد و با یکی دو سری چای دبش قندپهلو ، به علاوه نگاهی عاقل اندر سفیه و متلکی سر بسته اما آبدار ، چپقم را چاق کرد . چایم را که خوردم از زور پیسی و بی کسی ، افتادم به جان روزنامه های پراکنده به روی میز مقابلم .

غرقه دریای مطالعه بودم و اصلاً نفهمیدم چقدر گذشت ، که ناغافل غیژ و ویژ مستمری باعث شد به خودم بیایم . سر چرخاندم و دیدم خودش است . اورکت سبز رنگ و مستعمل کره ای روی دست و کیفی هم به دست دیگر و چه نگاههای خندان و محجوبی که به دور و اطرافیانش نمی انداخت !

همانطور که نگاهمان با هم تلاقی می کرد ، با یک سیر رو به ذیل قامتش ، رفتم سر وقت منشأ غیژ و ویژ پیچنده در فضای ساکت مجله .

یک جفت کیکرز سورمه ای آکبند به پا کرده بود که در تماس با کف پارکت پوش و تی خورده صحن و سرای سوره ، شده بود مولد همان سر و صدای غریب .

از نو و این بار در حرکتی رو به بالا ، نگاهم رفت و رفت تا با نگاه خجول و عطوفش گره خورد . عین … عین چه بگویم ؟ عین خودش ، خود خدایی خودش گرفتار خجالت شده بود . جور غریبی نگاهم کرد و بعد هم نیم نگاهی حواله کیکرزها و با لبخندی آمیخته به حجب و حیا عذر آورد که : نمی دونم ، … نمی دونم این چرا این جوریه ! ببینم فلانی ؟ سر و صداش خیلی زیاده ؟

سکوت سر به هوا و قیافه متعجبم را که دید ، انگار کمی دلش قرص شده بود ادامه داد : تازه پوشیدمش . لابد واسه همین نونوار بودنشه .

آمد قدم از قدم بردارد که باز همان صدای معمول از کفشهای نونوارش بلند شد . با دلخوری نگاهی به کفشها انداخت و این بار با اتکا به روی تیغه های کف پاها ، با احتیاط شروع به حرکت کرد . صداها کمتر ، ولی همچنان در کار بودند ! بالاخره خودش را رساند به دفتر سردبیری و از دید رسم دور شد .

ماجرا همچنان برقرار بود استراق سمع گوشهای فضولم ، طی هفته های بعدی که به سوره رفتم ، کما فی السابق غیژ و ویژ کفشهای آقا مرتضی را که هنوز هم بفهمی نفهمی مایه خجالتش می شد ، شنود می کرد . هر چند بعدها دیگر بیشتر دمپایی به پا می کرد و کفشهای پر سر و صدایش را به قول خودش زیر یکی از میزها گم و گورشان می کرد .

آن روز که به سوره آمدم ، یکراست رفتم به اتاق درندشتی که معمولاً حکم میقات بچه های مجله را داشت و محل انس کسانی بود که هنر دیانت مدار را بر دنائت هنرمدار ترجیح می دادند . بیراهه نروم ! آن روز همان روزی بود که روزنامه ها خبر شهادت مظلومانه سفیر فرهنگ ولایت ، صادق گنجی را همراه با عکس و تفصیلات چاپ زده بودند و عکس چقدر گویا بود . بنزی سیاه و کوهی افتاده بر روی زمین غربت ، با سینه کشی غرقه در خون و این تیتر که « … شهید شد » !

از آستانه در اتاق که گذشتم یکی از بچه ها را دیدم نشسته در پشت میز کوچکی ، غرق در ماتم و اندوه . نمی دانم تاج الدینی بود یا خسروشاهی چه فرق می کند ؟ همه برای ماتم آن شهید و در اصل برای غربت خودشان در این ظلمتکده عالم به عزا نشسته بودند . با بوی آشنای تی رز بی اختیار فهمیدم او هم هست . سر چرخاندم . خودش بود . پشت به ما و رو به پنجره . ساکت و بی جنبش ایستاده بود . به تماشای بیرون ؟ نمی دانستم جلوتر رفتم . آنچه را می دیدم باورم نمی شد . آقا مرتضی بی صدا اشک می ریخت . هیچ توی این عالم نبود . دهن بی چفت و بستم باز شد که : خدا قوت ، آقا مرتضی !

یکی از بچه ها ، با اشاره چشم و ابرو ندایم داد : طرفش نرو . اطاعت کردم و همانجا پشت سرش روی یکی از صندلیها وا رفتم . نفس عمیقی کشید و گفت : می بینی حسین ؟ می بینی چه جوری داریم درجا می زنیم ؟ هفته پیش باهاش بودیم . کاش اونو می شناختی : گل بود ! به خدا گل بود ؛ اونم چه گلی ! … خوش به حالش ! کی فکرشو می کرد به این قشنگی ، اونم بعد این همه مدت که از قطعنامه می گذره ، بره ؟ دیگر چیزی نگفت .

دستها را به صورت برد عینکش را برداشت ، اشکها را پاک کرد و پاکشان به راه افتاد . باز هم غیژ و ویژ کفشهایش در فضای سوره بلند بود . ولی این بار آقا مرتضی با نگاه خجول و لبخند عطوفش ، عذر صدای کفشها را نخواست . یک وقت به خودم آمدم که پشت سرش صدای بسته شدن در ورودی هم بلند شد . رفته بود .

اذان ظهر بود که رفتم روایت فتح برای دیدن نادر که بد جوری داغدار شده . عین همه بچه ها . صدای اذان ظهر در محوطه بلند بود و دیدمش که آستینها را بالا زده و می رود برای وضو . تا مرا دید ، پرسید : ببینم تو عکسهاشو دیدی ؟ پرسیدم : کدامها رو؟ گفت : برو تو ، به بچه ها بگو اون آلبوم رو نشونت بدن !

به کلی دستپاچگی به دو تک رفتم توی اتاق نه چندان درندشت و رو زدم به بچه های روایت که : شنیدم یه آلبوم و … الخ

در جا آوردندش و عین سفره ای سرپوشیده ، گذاشتند جلوی چشمهای گرسنه و نگاههای قحطی زده ام . بس که هول بودم ، عوض آن که آلبوم را به ترتیب توالی عکسهایش از راست به چپ ورق بزنم . از چپ به راست شروع کردم . عکسها با همه سکون و سکوت ظاهریشان دستم را گرفتند و بردند به کربلای مینزار بهاری فکه 72 و آن انفجار رهایی بخش ! دیدمش که به زحمت سر از خاک مقتل برگرفته و با نگاه لاهوتیش نگاهم می کرد . دوام آوردم و ادامه دادم .

دیدمش که رها ، به رهایی جد مظلومش در محراب کوفه ، دست بر پیشانی بلندش گرفته و بعد …

نه ! این را دیگر چطور می توانم تحمل کنم ! نه ! این یکی از تمامی آنهای دیگر طاقت سوزتر و جانفرساتر است . حتی از دیدن پاهای خرد شده ای که پاهای قلم شده اکبر را در عاشورای مجنون 62 به یاد آورد ، حتی از نگاه اهورایی که دیدگان دریایی همت را در شبهای کمیل دوکوهه تداعی گرند .

آخ ! آن ترکش کوچکی که به دستت نشست ، حالا به قلب قسی من نشسته آقا مرتضی !

انصافت را شکر مومن ! این چه بلایی بود سرم آوردی بچه پیغمبر !! …

می خواهم به خودم مسلط شوم . لافش را می زنم . مگر می توانم به خود بیخودم مسلط شوم ؟ یکبار دیگر نگاهش می کنم . عکس را . این صاعقه جانسوز غریب را .

در داخل کادر ، گوش تا گوش ، زمینی آشناست . زمین رملی فکه . مقتل باقری و بچه هایش در والفجر مقدماتی زمستان 61 . در قلب کادر ، لنگه کفشی است که پاشنه آن متلاشی شده و واژگونه ، سر به سینه خاکی مقتل مرتضی گذاشته . تکی است جدا مانده از جفت پای افزار مرتضی ، سخت به چشمهای خاکیم آشناست . به همان آشنای نوای موسیقیایی بسیجی عاشق کربلاست صاحب پر کشیده به معراجش …

می بینی آقا مرتضی ؟ می بینی چه جوری دارم درجا می زنم ؟ …

اندیشه کهکشانی !

وقتی می شد که من سر مسأله ای ناراحت و گرفته می شدم و به ایشان شکایت می کردم به من می گفت : ببین هزاران کهکشان در آسمان وجود دارد . یکی اش راه شیری است سیاره های زیادی در آن هست که یکی اش زمین است . کره زمین قاره های متفاوتی دارد که یکی اش آسیا است ، قاره آسیا کشورهای زیادی دارد که یکی همین ایران ماست ، ایران شهرهای … از کل به جزء می آمد .

بعد می گفت : ما هم ذره ای در این مجموعه هستیم ، حالا ببین این حرفی که شما می گویید جایش در این مجموعه با شکوه کجاست ؟ آدم در آن کلیت می دید که چقدر آن اتفاق ناچیز و بی اهمیت بوده است .

یادگاری آقا سید

آن روز در مراسم نماز جمعه دانشگاه ، حوالی چهار راه لشگر ، آمد میان جمع بر و بچه های بسیجی لشگر 27 حضرت رسول (ص) و چه بگو بخندها که با ما نداشت ! قبیل از این که خداحافظی کنیم یکی از بچه ها به مناسبتی از عملیات والفجر مقدماتی و گردان سلحشور سیف که در شب حمله ستارگانش یکی پس از دیگری غروب کردند ، صحبت کرد . هنوز حرفهای بنده خدا به نیمه نرسیده بود که دیدیم آقا سید آرام آرام دارد اشک می ریزد . از او پرسیدیم : آقا سید ، چی شده ، چرا گریه می کنی ؟ در جواب ما گفت : شما نمی دانید چه کاری کرده اید . شما نمی دانید آن شب بر این بچه ها چه ها گذشته !

آقا سید اصلاً خوددار نبود . اشکهایی که می ریخت ، خیلی گویاتر از صدها کارت عضویت بسیج ، بسیجی بودن تمام عیارش را لو دادند ! آن اشکها را فقط چشمان یک بسیجی می توانست جاری کند و بس !

چندان زمانی از این قضیه نگذشته بود که خبر عروجش را از فکه شنیدیم . راوی فتح رفت . اما از این به بعد راویان فتح چه خواهند کرد ؟ آیا به خاطر این که آقا سید مرتضی رفته ، روایت فتح هم باید به همین جا خاتمه یابد ؟ خیر ! بر و بچه های حزب اللهی و هنرمند وظیفه و تکلیف سنگین تر از این حرفهاست . آقا سید و دیگر بچه هایی که رفتند . با سر انگشت خون سرخشان صفحه های مقدس جنگ حق علیه باطل را از فتح المبین گرفته تا خیبر ، فاو ، شلمچه و مرصاد ورق زدند . جنگ جبهه ایمان علیه جبهه شرافت ، به قول امام راحلمان تمام شدنی نیست . در این روزها همه بچه بسیجی ها زمزمه می کنند که در باغ شهادت باز باز است ؛ ولی بنده می خواهم بگویم نه فقط در باغ شهادت بلکه باب جهاد فی سبیل الله هم نه تنها بسته نشده که این در هم باز باز است . خیلی سادگی می خواهد آدم خیال کند جهاد و دفاع مقدس فقط منحصر به همان 8 سال بوده و جنگ و دفاع مقدس امری مربوط به چهار سال پیش است !

اگر این طور بود ، پس شهید مظلوم روایت فتح ، مهدی فلاحت پور ، سه سال بعد از آتش بس در لبنان چه می کرد ؟ یاران آقا سید چرا برای ساختن خنجر و شقایق به بوسنی هرزگوین رفته بودند ؟

و اصلاً علت چه بود که صدای دلنشین و کربلایی راوی فتح برایمان از مهجوریت مظلومین مسلمان بالکان حکایت می کرد ؟

برادران حزب اللهی و هنرمند عزیزان روایت فتح !

روح بلند آقا سید و دیگر بچه هایی که رفتند ناظر بر اعمال ماست . ذره ای کوتاهی و قصور و نشناختن تکالیف و وظایف حیاتی از جانب ما دل آنها را به درد می آورد پس بچه ها ، بیاییم و در هر سنگری از سنگرهای ادب و هنر دفاع مقدس که به انجام تکلیفمان مشغولیم ، خیبرهای تازه ، والفجرهای مکرر در مکرر و فاجعه سقوط هر روزه خونین شهرهای جهان اسلام ، مظلومیت بسیجی های بوسنی ، بی ترمرهای تحت ستم کشمیر ، پابرهنگان مومن و سیه چرده سومالی و … و تمامیت غربت و دفاع سراپا مظلومیت یک میلیارد امت حضرت ختمی مرتبت (ص) را در این روزها و شبهای پاتکهای شیاطین دو پای غربی ، با قلم و قدم و دوربین هایمان روایتگر باشیم .

بیاییم با خود و خدایمان عهد ببندیم که در راه آقا سید یعنی راه روایت فتح و راه روایت دفاع مظلومانه و مقدس بسیجی های چهار گوشه جهان اسلام ، ثابت قدم ، مصمم و استوار باشیم . رمز تازگی ، طراوت و دلنشین بودن مجموعه روایت فتح ، سیر منزل به منزل و هماهنگ آن با ادوار مرحله اول دفاع مقدس ، یعنی آن 8 سال پر برکت بود . اگر می خواهیم گرد مرور ایام و کهنگی ناشی از گذشت سالیان بر روی آیینه تابان روایت فتح ننشیند ، می بایست به مسائل و نبردهای سرنوشت سازی که امروزه در سنگرهای کلیدی جهان اسلام جریان دارند بپردازیم . عقب نیفتادن از وقایع ، کپ نکردن و جرأت حضور در مناطق درگیر و خطوط آتش ، صراحت و صداقت ، از مهمترین علتهای جذابیت و توفیق روایت فتح در طول هشت سال جنگ بوده ، شما عزیزان از بی توجهی تلویزیون دلگیر و سرخورده نشوید . آنها ظرف این چند ساله ، مخصوصاً از عید 72 به این طرف خوب نشان دادند که چگونه هنرمندانی هستند و چند مرده حلاجند ! حالا که قرار شده به مساجد و مراکز فرهنگی مجوز ویدئو کلوپ داده شود ، شما با همان روشن بینی جرأت و صراحت مومنانه فتوح تازه جهان اسلام و استضعاف را بر ایمان با دوربینهایتان روایت کنید و مطمئن باشید نه فقط بچه بسیجی ها و شهید داده ها مشتری متاع گرانقیمت شما خواهند بود ، بلکه صدی نود و نه مردم کشور هم با خرید و یا حداقل کرایه نوارهای آثار ارزشمند شما پشت سرتان خواهند ایستاد . هرچند که امام عصر (عج) و آقای خامنه ای یار و یاورتان هستند روایت فتح یادگار گرانقدر و یتیمی است که آقا سید برایمان به یادگار گذاشته ما بسیجی ها از شما همراهان آقا سید می خواهیم که این یادگار بی همتا را تر و تازه سامان بدهید به زلالی اشکهایی که در چهارراه لشگر دیدیم و به همان تر و تازگی صدای گرم آقا سید مرتضی آوینی .

والسلام ملتمس دعای خیرتان

علی حسین پور



درباره وبلاگ

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

مدیر وبلاگ : سلمان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :