تبلیغات
مداحسرا _ بزرگترین پایگاه مداحی - برداشت هایى از روایت زندگى سید مرتضى آوینى(سمبل اندیشه هاى ناب)
 
مداحسرا _ بزرگترین پایگاه مداحی
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

برداشت هایى از روایت زندگى سید مرتضى آوینى(سمبل اندیشه هاى ناب) 

ورود به معقولات!

سال ۱۳۳۹ بود و مرتضى كلاس ششم ابتدایى. خاطره اش از آن روزها این است: «انگلیس و فرانسه در آن زمان براى كمك به اسرائیل به مصر حمله كرده بودند.

 یك روز تحت تاثیر تبلیغات كشورهاى عربى، روى تخته سیاه نوشتم «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.»

وقتى زنگ كلاس را زدند و همه بچه ها سرجایشان نشستند، اتفاقى مدیرمدرسه وارد كلاسمان شد. با عصبانیت پرسید: «این را كى نوشته؟» و با انگشت جمله روى تخته را نشان داد. صدا از كسى درنمى آمد، همه ساكت بودند، تا این كه یكى از بچه ها بلند شد و اسم مرا آورد. آقاى مدیر هم كلى سروصدا كرد كه «چرا وارد معقولات شده اى؟» وساطت یكى از معلم ها باعث شد كه از مدرسه اخراج نشوم ولى این موضوع باعث شد بفهمم اصولا هر كس وارد معقولات مى شود، پاى لرزش هم باید بنشیند.

در پى حقیقت

دیپلمش را در سال ۴۴ از دبیرستان هدف گرفت و به دانشكده معمارى دانشگاه تهران راه پیدا كرد. اما دروس معمارى اقناعش نمى كرد. خودش را مدتى با موسیقى و چند وقتى هم با نقاشى مشغول كرد. ادبیات، فلسفه، شب شعر، موسیقى هاى كلاسیك، گالرى هاى نقاشى و سینما را هم تجربه كرد. اما آنچه كه مى خواست این ها نبودند! حتى موى هیپى، ریش پروفسورى و سبیل نیچه اى هم حقیقت گمشده اش نبودند. در طول سال هاى دانشجویى تقریبا هر آنچه را كه دعوى حقیقت داشت بى هیچ ترس و واهمه اى تجربه كرده بود. اما مى دانست كه حقیقت نه با ادعا و تظاهر به روشنفكرى و نه حتى با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمى آید. حقیقت براى مرتضى چیز دیگرى بود.

انقلاب در مرتضى

انقلاب اسلامى كه پیروز شد در زندگى مرتضى اتفاق بزرگى افتاد. انگار كه یكباره جواب سوالاتش را پیدا كرده باشد. مرتضى چیزى را كه سال ها به دنبالش بود در وجود امام (ره) پیدا كرده بود. بالاخره پس از سال ها جست وجو به سرچشمه رسیده بود. همان ایام بود كه تمام نوشته هایش -اعم از تراوشات فلسفى، داستان هاى كوتاه، شعر و...- را داخل چند گونى ریخت و آتش زد.

مى گفت: «هنر امروز حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان . به فرموده حافظ، تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز. سعى كردم كه «خودم» را از میان بردارم، تا هر چه هست خدا باشد. البته آنچه كه انسان مى نویسد همیشه تراوشات درونى خود اوست، اما اگر انسان خود را در خدا فانى كند، آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوه گر مى شود.»

بیل زدن براى خدا!

سال ۵۸ كه كار جهاد سازندگى شروع شد با دوستانش به روستاها رفتند تا براى خدا بیل بزنند. مدتى بعد، بنا بر ضرورت هاى موجود، بیل را كنار گذاشت و دوربین به دست گرفت. اوایل سال ۵۹ به عنوان نمایندگان جهاد سازندگى به تلویزیون آمدند و در گروه «جهاد» مشغول به كار شدند. تهیه گزارشى تصویرى از سیلى كه در خوزستان جارى شده بود، اولین كار مستند گروه بود.

سوره

مرتضى در سال ۱۳۶۷ به حوزه هنرى رفت و مجله «سوره» را در آنجا راه انداخت. پس از مدتى، سید محمد به دلیل فشارهاى درونى و بیرونى- از حوزه هنرى- سوره را ترك كرد. از این پس تا فروردین ۷۲ نام سید مرتضى آوینى زینت بخش عنوان سردبیر سوره مى شود. اولین مقاله اش هم با عنوان «منشور تجدید عهد هنر» با موضوع ذات هنر و نسبت آن با انقلاب اسلامى و وظایف هنرمندان است. سوره اصلى ترین جایى بود كه مى شد نوشته هاى مرتضى را در آن خواند. نظر آوینى درباره سوره این است: سوره قصد كرده تا عرصه اى براى تبادل افكار و آثار مخالف و موافق یك دیگر باشد كه ظهور «حق» جز از طریق این تقابل و تبادل ممكن نیست...»

روایت فتح

اواخر سال ۱۳۷۰ موسسه فرهنگى «روایت فتح» با نظر آیت الله خامنه اى تاسیس شد تا به كار فیلم سازى مستند و سینمایى درباره دفاع مقدس بپردازد و تهیه مجموعه «روایت فتح» را كه بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. آوینى و بقیه گروه، سفر به مناطق جنگى را از سر گرفتند و در مدتى كمتر از یك سال،كار تهیه شش برنامه از مجموعه ده قسمتى «شهرى در آسمان» را به پایان رساندند و مقدمات تهیه مجموعه هاى دیگرى را درباره آبادان، سوسنگرد، هویزه و فكه تدارك دیدند. «شهرى در آسمان» كه به واقعه محاصره، سقوط و بازپس گیرى خرمشهر مى پرداخت در ماه هاى آخر سال ۱۳۷۱ از تلویزیون پخش شد، اما برنامه اش براى تكمیل این مجموعه و ساختن مجموعه هاى دیگر با شهادتش در بیست فروردین ۱۳۷۲ در فكه ناتمام ماند.

هنرمند

زمستان سال ۶۸ بود و در تالار اندیشه فیلمى كه اجازه اكران نگرفته بود براى یكسرى از دست اندركاران فرهنگى پخش مى شد. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و همه هم «مدعى»!

در جایى از فیلم، آگاهانه یا ناآگاهانه به حضرت زهرا (س) بى ادبى شد. همه ساكت بودند و كسى دم نمى زد. ناگهان یكى فریاد زد: «خدا لعنت كند! چرا دارى توهین مى كنى؟!» همه سرها به سمتش برگشت، سید بود؛ با همان كلاه مشكى و اوركت سبز كره اى همیشگى.

دائم الوضو

شب عملیات كربلاى ۵ بود و براى فیلم بردارى رفته بودند خط مقدم. حجم آتش آنقدر زیاد بود كه همه دنبال سوله یا كانالى مى گشتند تا در آن جا سنگر بگیرند. بچه هاى گروه كم كم داشتند به صرافت برگشت مى افتادند كه یكدفعه سید به نماز ایستاد. دو ركعت نمازش كه تمام شد، انگار كه هیچ اتفاقى نیفتاده. با آرامشى عجیب؛ كار را از سر گرفت.

اصولا دائم الوضو بود. مخصوصا هنگام كار. مى گفت عالم تحت ولایت تكوینى الهى است و لذا هرچه بیشتر در مسیر قرب باشیم همه چیز حتى ابزار و ادوات هم بهتر عمل مى كنند.

ماست!

معمولا چند روز یكبار روزه بود. وقتى هم كه روزه نبود غذاى سركارش نان و پنیر و كشمش یا گردو بود. شب هایى هم كه تا صبح پشت میز مونتاژ بود یك مشت كشمش همراهش بود. به قول بچه ها، اوضاع كشمشى بود. یك بار در مسیر اهواز براى صرف نهار به یك رستوران رفتیم. سید كه آمد لیست غذاها را دادیم دستش. مدتى لیست را بالا و پایین كرد و دست آخر دستش را گذاشت كنار «ماست»!

عرفات

چند ماه بعد از این كه از مكه برگشته بود تعریف مى كرد كه در عرفات گم شده. مى گفت «خیلى گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پیدا كنم، من كه گم بشوم دیگر چه توقعى از آن پیرمرد روستایى.» حدیث داریم هر كس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.

معراج

تا صبح بیدار بود و بالاى سر شهدایى كه تازه بچه هاى تفحص از قتلگاه آورده بودند قرآن خواند و گریست. دو گروه شدیم، سه چهار تا سمت چپ، چهار پنج نفر سمت راست. تا چشم كار مى كرد رمل بود و ماسه. هر كس جاپاى نفر جلو مى گذاشت. حركت ماسه ها همه چیز را جابه جا كرده بود. نظم میدان از بین رفته بود و شناسایى معبر مشكل شده بود. ساعت ۱۰-۹ صبح جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۷۲ بود.

حدود ۵۰۰ متر را درون میدان مین طى كرده بودند. بچه ها مى گفتند برگردیم ولى مرتضى براى فیلم بردارى از قتلگاه اصرار مى كرد. هیچ ردى از معبر نبود. با صداى انفجار همه جا خوردند. مین والمرى حدود نیم متر بالا پرید و همین شد كه هیچ كس از تركش بى نصیب نماند. همه بالاى سر مرتضى و سعید (یزدان پرست) جمع شدند. پاى مرتضى از زیر زانو قطع شده بود و تنها به پوستى آویزان بود. یك برانكارد دستى از اوركت بچه ها درست كردند و مرتضى را در آن گذاشتند. هرچه خواستند فیلم بگیرند نشد، دوربین كار نمى كرد.

مرتضى هنوز هست!

به من گفتند «مرتضى زخمى شده است» بچه ها را با آرامش بیدار كردم و به مدرسه فرستادم. فكر كردم: خب پایش قطع شده اما هنوز كه مى تواند فكر كند و بنویسد و حرف بزند. بچه ها كه رفتند پدر و مادرم آرام سر حرف را باز كردند و من فهمیدم كه دیگر مرتضى را ندارم. مرتضى مى گوید: «شهدا از دست نمى روند، بلكه به دست مى آیند.» آن موقع حس كردم كه من بار دیگر مرتضى را به دست آورده ام. بچه ها كه برگشتند بهشان گفتم: «بچه ها، بابا هست ولى ما او را نمى بینیم.»

راضیه مكوندى

روزنامه جوان



درباره وبلاگ

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

مدیر وبلاگ : سلمان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :